حرف های دلنشین من و تو

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.

هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که لباسی اندک

 درسرما نگهبانی می داد .از او پرسید :آیا سردت نیست؟

پادشاه گفت: من الان داخل قصر میروم و می گویم

 یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد .

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند.

در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته شده بود:

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم,سرما را تحمل میکردم

 اما وعده لباس گرم تو مرا ازپای درآورد...


[ پنج‌شنبه 06 مهر 1391 ] [ 20:02 ] [ doeshgh ]

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم که مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار گیرد. چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران