حرف های دلنشین من و تو

نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم.
نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.
نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كردند.
نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.
نمي دانم من در حق عشقمان خيانت كردم يا او.او قدر ندانست يا من.
نمي دانم خدا اين را قسمت ما كرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.
نمي دانم چرا وقتيكه دل بستن سهل است، دل كندن آسان نيست.
نمي دانم خدا به ما دل داد تا از دنيا ببريم يا دنيارو داد تا دل بكنيم.
هنوز نمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او.
تحمل جاي خاليش توي تك تك لحظه ها سخت تر است يا ...
نمي دانم شكستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شكستن قلبم.
نمي دانم تو به من عشق را آموختي يا مي خواهي نفرت را يادم بدهي.
نمي دانم كه بگويم: چرا آمدي؟ يا بپرسم كه؟ چرا رفتي؟
من نمي دانم تو به من بگو...

 

[ سه‌شنبه 10 مرداد 1391 ] [ 13:40 ] [ doeshgh ]


 

وقتي پرنده اي زنده است مورچه ها را مي خورد
وقتي مي ميرد مورچه ها او را مي خورند
يک درخت ميليون ها چوب کبريت را مي سازد
اما وقتي زمانش برسد فقط يک چوب کبريت براي سوزاندن ميليو نها درخت کافي است
زمانه و شرايط در هر موقعي مي تواند تغيير کند
در زندگي هيچ کس را تحقير و آزار نکنيد
شايد امروز قدرتمند باشيد اما يادتان باشد
زمان از شما قدرتمندتر است
پس خوب باشيم و خوبي کنيم که دنيا جز خوبي را بر نمي تابد

[ دوشنبه 09 مرداد 1391 ] [ 18:24 ] [ doeshgh ]


دلم ميخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرين کنم ؛
الفباي زندگي را ..
ميخواهم خط خطي کنم تمام آن روزهايي که دل شکستم و دلم را شکستند .
دلم ميخواهد اگر معلم گفت در دفتر نقاشي تان
هر چه ميخواهيد بکشيد
اين بار تنها و تنها نردباني بکشم به سوي تو !

[ دوشنبه 09 مرداد 1391 ] [ 18:20 ] [ doeshgh ]

خوش به حالت آدم!

 

فقط خودت بودی و حوا...

 

وگرنه حوای تو هم هوایی می شد...

[ دوشنبه 09 مرداد 1391 ] [ 18:08 ] [ doeshgh ]

یه روز یه جوونی سرش رو می چسبونه به شیشه آرایشگاه و از آرایشگر می پرسه چقدر طول می کشه تا نوبت من بشه؟
آرایشگر یه نگاهی به مغازه اش می اندازه و جواب می ده : حدود 2 ساعت دیگه و جوون میره.
چند روز بعد دوباره جوونه میاد و سرش رو می چسبونه به شیشه می گه و می پرسه چقدر طول می کشه تا نوبت من بشه؟
دوباره آرایشگر یه نگاهی به مغازه اش می اندازه و جواب می ده : حدود 3 ساعت دیگه و جوون بازم می ره.
دفعه بعد که جوونه میاد و این سوال رو می پرسه ، آرایشگره از یکی از دوستانش به نام
Bill می خواد که بره دنبال طرف ببینه این آدم کجا می ره؟ ماجرا چیه که هر دفعه می پرسه کی نوبتش می شه اما می ره و دیگه نمی آد ؟!
Bill می ره و بعد از مدتی در حالی که از شدت خنده اشک تو چشاش جمع شده بود بر می گرده. آرایشگر ازش می پرسه : حوب چی شد؟ کجا رفت؟
Bill جواب می ده: رفت خونه تو !!!

[ دوشنبه 09 مرداد 1391 ] [ 17:58 ] [ doeshgh ]

ای کاش زمان به عقب بر میگشت
.
.
اونـــوخت تو اولین دیدار با همسرم  به جای لبخـــند
.
.
جفت پا میرفتم تو صورتش!!!

[ دوشنبه 09 مرداد 1391 ] [ 12:03 ] [ doeshgh ]


 میدونین چرا مردا عینک آفتابی میزنن ؟


.

.

.

.

.

7% : بخاطر نور خورشید

23% : بخاطر اینکه ظاهر باحالی داشته باشن

70% : نمیخوان بقیه بدوونن دارن به کجا نگاه میکنن!!!

[ دوشنبه 09 مرداد 1391 ] [ 11:46 ] [ doeshgh ]

خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد ...

هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.

 

[ یکشنبه 08 مرداد 1391 ] [ 11:35 ] [ doeshgh ]

هنگامی که به دنیا می آیی همه می خندند در حالی که تو می گریی

پس ای عزیز زندگیت را چنان بگذران که در روز مرگ در حالی که همه می گریند

تو تنها کسی باشی که می خندی .

[ یکشنبه 08 مرداد 1391 ] [ 10:58 ] [ doeshgh ]

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

[ یکشنبه 08 مرداد 1391 ] [ 10:55 ] [ doeshgh ]

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم که مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار گیرد. چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران