|
حرف های دلنشین من و تو | ||
|
آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند
[ یکشنبه 09 مهر 1391 ] [ 12:07 ] [ doeshgh ]
گـاه گاهـی دل من می گیرد [ یکشنبه 09 مهر 1391 ] [ 11:53 ] [ doeshgh ]
[ شنبه 08 مهر 1391 ] [ 11:39 ] [ doeshgh ]
اَگــــَر میدآنی دَر دُنیـآ کــَسی هست که بـآ دیدَنــَش [ شنبه 08 مهر 1391 ] [ 11:19 ] [ doeshgh ]
[ جمعه 07 مهر 1391 ] [ 17:07 ] [ doeshgh ]
[ جمعه 07 مهر 1391 ] [ 17:05 ] [ doeshgh ]
پسره از مهد اومده میگه: شعر برات بخونم؟ [ جمعه 07 مهر 1391 ] [ 16:59 ] [ doeshgh ]
آیا میدانستید انسانهایی که بیشتر عمر میکنند دیرتر میمیرند ؟!! [ جمعه 07 مهر 1391 ] [ 16:52 ] [ doeshgh ]
هرچقد دور باشیم باز به هم نزدیکیم.بالارو نگاه کن! هردو زیر یک آسمانیم [ جمعه 07 مهر 1391 ] [ 16:46 ] [ doeshgh ]
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که لباسی اندک درسرما نگهبانی می داد .از او پرسید :آیا سردت نیست؟ پادشاه گفت: من الان داخل قصر میروم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد . اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند. در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته شده بود: ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم,سرما را تحمل میکردم اما وعده لباس گرم تو مرا ازپای درآورد... [ پنجشنبه 06 مهر 1391 ] [ 20:02 ] [ doeshgh ]
|
||
| [ طراحي : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin.ir ] | ||