حرف های دلنشین من و تو

آرامش ؛‌محصول تفكر نيست ، آرامش هنر نينديشيدن به انبوه مسائلي است كه ارزش فكر كردن ندارند ...
لحظه هايتان آرام ..

[ جمعه 10 آذر 1391 ] [ 13:20 ] [ doeshgh ]

چقدر خوبست که تو هستی...
خوب...
مهربان...پاک وصمیمی...
پس باش
دلم میخواهد همه ی بودن هایت فقط برای من باشد

فقـــــط براے مـــטּ....
[ جمعه 10 آذر 1391 ] [ 13:11 ] [ doeshgh ]

دلم رو دادم به تو  تا ما بشیم
دلم رو دادم به تو تا دیگه تنها نباشیم
دلم رو دادم به تو چون تو چشات دریا رو دیدم
دلم رو دادم به تو تا همه وقت یار همیشگیم بشی
دلم رو دادم به تو  چون میدونم تنهام نمی زاری

و تو هم همینجورعزیزم

[ پنج‌شنبه 09 آذر 1391 ] [ 18:43 ] [ doeshgh ]

پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :
خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟
خدا جواب داد :
بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی

[ پنج‌شنبه 09 آذر 1391 ] [ 18:34 ] [ doeshgh ]

ماندن بهانه میخواهد و نوشتن دلیل!!!

بهانه بزرگتر از این که برای تو

مینویسم؟؟؟

[ پنج‌شنبه 09 آذر 1391 ] [ 18:21 ] [ doeshgh ]

[ پنج‌شنبه 09 آذر 1391 ] [ 18:09 ] [ doeshgh ]

مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم
با خیال او ولی تنهای تنها میروم
در جوابم شاید او حتی نگوید “کیستی ؟”
شاید او حتی بگوید “لایق من نیستی”
مینویسم من که عمری با خیالت زیستم
گاهی از من یاد کن ، حالا که دیگر نیستم

[ چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 19:47 ] [ doeshgh ]

"مــــن" بـــه " تــــو" بستـــگــــی دارم ...

   حــــال مــــن را از خـــــودت بپـــــرس !

 

[ چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 19:32 ] [ doeshgh ]

این ناز که می کنی خریدن دارد
این دل به هوای تو تپیدن دارد
این قصه شبیه بهترین خاطره ها
هر روز برای من شنیدن دارد

[ چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 19:27 ] [ doeshgh ]

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
فک نکن فکر تو بودم کار نداشتم  ول می گشتم

[ چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 19:04 ] [ doeshgh ]

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم که مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار گیرد. چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران