حرف های دلنشین من و تو

انصاف نیست …

دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی …

و آنقدر بزرگ باشد …

که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی …

 

[ شنبه 22 تیر 1392 ] [ 18:22 ] [ doeshgh ]

اینکه باید فراموشت می کردم را

فراموش کردم


تو تکراری ترین حضور روزگار منی


عجیب


به بودن تو


از آن سوی فاصله ها


خو گرفته ام
...

[ شنبه 22 تیر 1392 ] [ 17:03 ] [ doeshgh ]

بازمم چای  شکر داره  که  این سایت  مشکلش حل  شد و  ما تونستیم بیام  و مطالب بزاریم  داخل  سایتمون  از  بس اومده بودم  و میگفت  کد تصویر  وارد شده  اشتباه هست  دیگه  خسته شده بووودم 

خوووووووووووش   اومدم  بازاووووومدم     

 

[ شنبه 22 تیر 1392 ] [ 11:05 ] [ doeshgh ]

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد.

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل

زندگیش بازگردد.

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…

شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!

دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…

دردش گفتنی نبود….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.

زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…

چند ساعت بعد، دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…

خانوم! خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه

برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…

امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!

انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!

احساس امنیت کرد…با خود گفت: مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!!

فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

یک لحظه به خود آمد…

دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!


 

[ سه‌شنبه 04 تیر 1392 ] [ 10:51 ] [ doeshgh ]

 

ای دهقان ِ فداكار ؛

تو در روزگاری بزرگ شدی ،

كه مردی برهنه شد ! تا زنان و كودكان زنده بمانند...

امّا من

در روزگاری نفس میكشم ،

كه زنی برهنه میشود ! تا كودكش از گرسنگی نمیرد

[ چهارشنبه 29 خرداد 1392 ] [ 10:24 ] [ doeshgh ]

 

[ چهارشنبه 29 خرداد 1392 ] [ 10:22 ] [ doeshgh ]

 

[ چهارشنبه 29 خرداد 1392 ] [ 10:13 ] [ doeshgh ]

این روزها دلتنگ که نه ! 

 محتاج صدای تواًم  

باور کن این یکی دیگر شعر نیست ...!

[ شنبه 25 خرداد 1392 ] [ 19:34 ] [ doeshgh ]

انگـــار

آخرین سهـــــــم ما از هم

همین دیدن های  نا معلوم هست

[ شنبه 25 خرداد 1392 ] [ 19:29 ] [ doeshgh ]

گیرم که باران هم آمد
همه چیز را هم شست
هوا هم عالی شد
فایده اش برای من چیست؟
هوای دل من بی تو پس است

 

[ شنبه 25 خرداد 1392 ] [ 19:01 ] [ doeshgh ]
صفحه قبل1...910111213...116صفحه بعد
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم که مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار گیرد. چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران