حرف های دلنشین من و تو

دوباره بغض، دوباره شب

سکوت خیس چشم ها

دوباره من، دوباره تو

بدون لمس دست ها

سوای من، سوای تو

دوباره این دوباره ها

دوباره می شود دلم

خراب این دوباره ها

اگر که نیست دست تو در این سکوت خیس شب

ولی دل خراب من خوش است به این دوباره ها

بیا که دست گرم تو

دوای این دوباره هاست

دوباره اشک دوباره غم دوباره اوج دردهاست

[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 18:05 ] [ doeshgh ]

اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید ؛
چرت بزید.....

اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید؛
به پیک نیک بروید...

اگر خوشبختی را برای یک هفته می خواهید ؛
به تعطیلات بروید...

اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید ؛
ازدواج کنید...

اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید ؛
ثروت به ارث ببرید...

اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید؛
یاد بگیرید، کاری را که انجام می دهید ، دوست داشته باشید

[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 17:52 ] [ doeshgh ]

مهربانم
دیگر نگران تنهایی من نباش

این روزها
دل خوش به محبت غریبه ای هستم
و فانوسی که
 گهگاه تو برایم روشن می کنی

بیاندیش به بادبادک های بر باد رفته
و کوکانی که
 پشت چراغ های قرمز
به جای بادبادک
 معصومیتشان را به باد می دهند

[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 17:46 ] [ doeshgh ]

روزی دوباره به سراغم خواهی امد . ولی می دانم که شادابی ات را در پس جاده های جوانی گم کرده ای . ولی باز هم پذیرایت خواهم بود . اگر چه فانوس قلبم سوسو می زند و تکه های شکسته قلبم که تو سالها پیش با بی رحمی آن را شکسته ای . ولی باز هم پذیرایت خواهم بود . پس از آمدنت ، در زلال چشمانت خیره خواهم شد و به تو خواهم گفت : که سالهای زیادی را به انتظارت نشسته ام

[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 16:28 ] [ doeshgh ]

دلم برای سادکی های کودکی ام تنگ شده برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ اتفاق بدی نبودم برای شبهای زمستانی که وقتی سربر بالش خیال میگذاشتم لحظه ای بی هیچ فکر و خیال مبهم خواب را مهمان چشمهای بی گناهم میکردم و تا صبح  رویاهایسپید و ابی میدیدم دلم برای ارزوهای کودکی ام تنگ شده برای خواندن شعرها و کتابهای داستان یکی بود یکی نبود! دلم تنگ شده برای رها شدن در اغوش خواستنی پدرو نوازشهای گرم مادر . دلم تنگ شده برای قاصدکی که میگفتند خبر های خوب می اورد . دلم برای حس و حال ناب کودکی و ارزوهای بی ریایش تنگ شده...

 

[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 16:22 ] [ doeshgh ]

یه شوهرم نداریم که توی مهمونی های خونوادگی مجبور نشیم کنار ِ دخترای ترشیدۀ فامیل بشینیم !

یه شوهرم نداریم قبل از ازدواج چون ما بهش جواب مثبت نمی دادیم می خواسته خودش رو از پشت بوم پرت کنه ، بعد از ازدواج وقتی با اخلاقش آشنا شدیم و دیدیم نمی تونیم تحمل کنیم، خودمون این لطف رو در حقش کنیم !

یه شوهرم نداریم وقتی بهش اس میدیم ؛ ” کجایی؟ ” یا ” داری چیکار میکنی؟ ” , فک نکنه میخوایم چکش کنیم و بدونه از سر دلتنگیهُ بگه ؛ تو فکر عجیجمم که باز دلتنگ شده !

یه شوهرم نداریم شب که دیر میاد خونه ببینه رو کاناپه خوابمون برده دلش بسوزه دیگه دیر نیاد!

یه شوهرم نداریم ازمون بپرسه غیر از من چند تا خواستگار داشتی؟ مام بهش بگیم عزیزم مهم نیست چند نفر منو می خواستن، مهم اینه که من فقط یه نفرو خواستم! بعد اونم ذوق مرگ بشه، پرواز کنه و گیر کنه تو پنکه سقفی!

یه شوهرم نداریم فامیلیش دریایی باشه اسم دخترمونو بذاریم پری!

یه شوهرم نداریم وقتی یکی ازش می پرسه چه وقتایی از MP3 استفاده میکنید ؟ بگه وقتایی که خانومم نیست و دلم گرفته !!

[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 15:49 ] [ doeshgh ]

خداي عزيز!
به جاي اين که بگذاري مردم بميرند و مجبور باشي آدماي جديد بيافريني، چرا کساني را که هستند، حفظ نمي‌کني؟

خداي عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمي‌کشتند،

خداي عزيز!
شرط مي‌بندم خيلي برايت سخت است که همه آدم‌هاي روي زمين رو دوست داشته باشي. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولي من هرگز نمي‌توانم همچين کاري کنم.

 

خداي عزيز!
آدم‌هاي بد به نوح خنديدند و گفتند: "تو احمقي چون روي زمين خشک کشتي مي‌سازي" اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جاي اون بودم همين کار رو مي‌کردم.

[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 13:24 ] [ doeshgh ]

گنه کردم گناهی پر ز لذت

درآغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی

که داغ و کینه جوی و آهنین بود

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

نگه کردم چشم پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید

ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لبهایم هوس ریخت

ز اندوه دل دیوانه رستم

فروخواندم به گوشش قصه عشق

ترا می خواهم ای جانانه من

ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

ترا ای عاشق دیوانه من

هوس در دیدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم

بروی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه کردم

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 12:26 ] [ doeshgh ]

خواستم بر غم بتازم فرصتي پيدا نكردم

فرصتي آمد به دستم مهلتي پيدا نكردم

خواستم در خلوتي با محرمي رازي بگويم

هم كلامي محرمي هم صحبتي پيدا نكردم

 

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم كني

شايد امشب سوزش اين زخم ها را كم كني

آه باران من سراپاي وجودم آتش است

پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كني

[ یکشنبه 18 تیر 1391 ] [ 21:27 ] [ doeshgh ]

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند.

زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید.

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟

زن گفت: نه.

آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم.

غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است.

مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم.

زن پرسید: چرا؟..............

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 18 تیر 1391 ] [ 17:53 ] [ doeshgh ]
صفحه قبل1...104105106107108...116صفحه بعد
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم که مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار گیرد. چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران