حرف های دلنشین من و تو

 یكی بود یكی نبود، اونی كه بود تو بودی و اونی كه نبود من بودم !

یكی خواست و یكی نخواست، اونی كه خواست تو بودی اونی كه بی تو بودن رو نخواست من بودم!

یكی آورد و یكی نیاورد، اونی كه آورد تو بودی اونی كه جز تو به هیچ كس ایمان نیاورد من بودم !

یكی برد و یكی باخت، اونی كه برد تو بودی اونی كه دل به تو باخت من بودم!

 یكی گفت و یكی نگفت، اونی كه گفت تو بودی اونی كه " دوست دارم " رو به هیچ كس جز تو نگفت من بودم!

یكی ماند و یكی نماند، اونی كه ماند تو بودی اونی كه بدون تو نماند من بودم!

[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 21:17 ] [ doeshgh ]

پیرمرد به همسرش گفت بیا به یاد گذشته های دور، به محل قرارمان در جوانی برویم. من میروم تو کافه منتظرت می مانم و تو بیا سر قرار. بعد بنشینیم و حرفای عاشقانه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت، دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیامد!
وقتی به خانه برگشت دید پیرزن توی اتاق نشسته و گریه می کند.
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکهایش را پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام

[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 19:08 ] [ doeshgh ]

در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله اي که خيلي پريشان بود ، به طرف دکتر دويد : آقاي دکتر ! مادرم ! ا   
و در حالي که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد ! مادرم خيلي مريض است .ا
دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوري ، من براي ويزيت به خانه کسي نميروم .ا   
دختر گفت : ولي دکتر ، من نميتوانم.اگر شما نياييد او ميميرد ! و اشک از چشمانش سرازير شد .ا
دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمايي کرد ، جايي که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود .ا   
دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالين زن ماند ، تا صبح که علايم بهبودي در او ديده شد .ا 
زن به سختي چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاري که کرده بود تشکر کرد .ا         
دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کني . اگر او نبود حتما ميمردي ! ا 
مادر با تعجب گفت : ولي دکتر ، دختر من سه سال است که از دنيا رفته ! و به عکس بالاي تختش اشاره کرد .ا

پاهاي دکتر از ديدن عکس روي ديوار سست شد . اين همان دختر بود ! يک فرشته کوچک و زيبا

[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 18:30 ] [ doeshgh ]

نگو بار گران بودم و رفتم

نگو نامهربان بودم و رفتم

آخه اینها دلیل محکمی نیست

بگو با دیگری بودم و رفتم

 

 

[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 18:14 ] [ doeshgh ]

دیروز و فردا هر دو نامردند ...!
دیروز با خاطراتش
و
فردا با وعده هایش ...
مرا فریب دادند
تا
نفهمم امروزم چگونه گذشت...

 

[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 17:34 ] [ doeshgh ]

 

وقتی کسی رو دوست داری ، این یه چیزه
وقتی کسی تو رو دوست داره ، این یه چیز دیگه
اما وقتی کسی رو دوست داری که تو رو دوست داره
این یعنی همه چیز

[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 13:47 ] [ doeshgh ]

 

میگویند... به زن نباید بال و پر داد.....میپرد!

اما زنان فقط پرواز های عاشقانه را دوست دارند...!( بی دلیل نمیپرند)


میگویند... به زن نگویید دوستت دارم....خودش را میگیرد!!!!ا

اما زنان (فقط)..دستان عشقشان را میگیرند...و میگویند دوستش دارند!


میگویند... نباید به زنان توجه زیاد کرد...خودشان را گم میکنند.

اما زنان وقتی گم میشوند....که عشقشان.....بی توجهی کند!

[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 10:43 ] [ doeshgh ]

شریک زندگی ات را با دقت انتخاب کن.

نود و پنج درصد خوشبختیها و بدبختی های زندگی ات ناشی از همین یک تصمیم خواهد بود.

[ یکشنبه 25 تیر 1391 ] [ 21:18 ] [ doeshgh ]

بيا تا ليلي و مجنون شويم ، افسانه اش با من

بيا با من به شهره عشق رو كن ، خانه اش با من

بيا تا سر به رويه شانيه هم رازه دل گوييم

اگر مويت چو رز هم شد پريشون ، شانه اش با من

سلام اي غم ، سلام اي آشناي مهربانه دل

پر پرواز باز كن چون پرستو ، لانه اش با من

[ یکشنبه 25 تیر 1391 ] [ 20:57 ] [ doeshgh ]

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که :
پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

[ یکشنبه 25 تیر 1391 ] [ 20:18 ] [ doeshgh ]
صفحه قبل1...99100101102103...116صفحه بعد
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم که مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار گیرد. چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران