حرف های دلنشین من و تو

روزی دهقان و همسرش جهت بردن بذر به مذرعه مجبور شدند كودك خردسالشان را كه در خواب بود برای مدت كوتاهی در منزل تنها بگذارند و از طرفی وجود سگ با وفای نگهبان در منزل خیالشان را از خطر جانوران درنده همچون گرگ آسوده می كرد .
چون آن دو فراغت از كار برگشتند سگ را با پوزه خونین و بی تاب رو در روی خود دیدند كه انتظار آمدن آنها را می كشید . زن فریاد بر آورد سگ كودكم را خورد و مرد دهقان بی درنگ بر پیشانی سگ نشانه رفت و با شلیگ یك گلوله آن را از پای در آورد
.
چون سراسیمه به درون خانه رفتند دیدند كودك هنوز در خواب عمیق است و گرگی از پای در آمده و با بدن خونین

نقش بر زمین افتاده است و اتاق از جنگ سخت گرگ و سگ حكایت دارد
.

 راستی آن دهقان با پیش داوری نابجای خود چگونه می تواند درون خود را التیام بخشد ؟
 بیاییم قبل از هر چیز نسبت به یكدیگر پیش داوری نكنیم 
آگاهی خود را نسبت به كردار ، پندار و گفتار دیگران افزون كنیم.

 

[ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 20:20 ] [ doeshgh ]

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت: ممنونم.
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد...حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش میگفت:میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات...حتی برای دیدنمم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم... آرام آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد...دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت: نگران نباشید، پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید...درضمن این نامه برای شماست!
دختر نامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم. الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم، نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم، امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند، اون این کارو کرده بود،اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…


[ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 19:47 ] [ doeshgh ]

زندگی یعنی نگاه کردن به این عکس

حال، با این وجود زندگی خود را چگونه خواهیم گذراند؟



 

[ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 19:31 ] [ doeshgh ]

پروردگارا 

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

داستان ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 18:54 ] [ doeshgh ]

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت و آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد، از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟  شاگردان جواب دادند: " 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم "
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود.
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟ 
شاگردان جواب دادند: نه 
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟
در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد. 
اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید و هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
[ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 17:57 ] [ doeshgh ]

دختری به کوروش گفت من عاشقتم گفت لیاقت تورا برادرم دارد که از من زیباتراست و در پشت سرت قرار دارد دختر برگشتودیدپشت سرش کسی نیست کوروش گفت تو اگر عاشق من بودی هرگز پشت سرت را نگاه نمی کردی .

پدر دستشو گذاشت رو شونه پسرشو پرسید تو قویتری یا من پسر گفت من پدر با کمی دلشکستگی دوباره پرسید تو قویتری یا من پسر با صدای محکم تری گفت من پدر دستشو برداشت و دو قدم رفت ودوباره پرسید تو قویتری یامن پسر گفت شما پدرجان پدر پرسید چرا حرفت رو عوض کردی پسر گفت زمانی که دستت روی شانه هایم بود احساس کردم که یک دنیا پشت سرمه*  * 

 

[ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 17:41 ] [ doeshgh ]
 

 

شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک‌های‌مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم.

  

هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ، شاید امید تنها دارایی او باشد .

  

با پدران خود نیکی رفتار کنید، تا پسرانتان به شما نیکی کنند.

 

وقتي در زندگي به داشتني هاي خود فکر مي کنيم خود را خوشبخت و زماني که به نداشته مي انديشيم خود را بدبخت حس مي کنيم . پس خوشبختي ما در تصور خود ماست

 

 خوشبختي، فاصله ي اين بدختي تا بدبختي بعدي است

 

تقريبآ همه مردم بخشي از عمرشان را ، در تلاش براي نشان دادن ويژگي هايي که ندارند ، تلف مي کنند .

 

 اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.پس تلاش بر این باشد که فقیر نمیرید.

 

برنده شدن همیشه به معنی اولین بودن نیست. برنده شدن به معنی انجام کار، بهتر از دفعات قبل است.

 

در زندگی خود هیچوقت چهار چیز را نشکنید.

 اعتماد، قول، ارتباط و قلب. شکسته شدن آنها صدائی ندارد ولی دردناک است.

 

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"،

یک کم کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"،

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" ،

مقداری خرد پشت "چه بدونم" و

اندکی درد پشت "اشکال نداره" هست

 

 

 

[ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 17:41 ] [ doeshgh ]

 
[ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 17:41 ] [ doeshgh ]

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...

[ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 17:41 ] [ doeshgh ]

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد:
او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد.
او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد.
او می گوید صبر کن و بهترین را به تو می دهد

در اندرون همه ما خزانه‌ای بیکران از عشق و شادمانی و نعمت هست که می‌تواند آنچه را که در آرزوی آنیم، برایمان فراهم کند

[ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 17:41 ] [ doeshgh ]
صفحه قبل1...110111112113114...116صفحه بعد
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم که مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار گیرد. چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران