|
حرف های دلنشین من و تو | ||
|
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است… به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو… « ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. » آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: « عزیزم ، شام چی داریم؟ » جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: « عزیزم شام چی داریم؟ » و همسرش گفت: « مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !! [ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 17:41 ] [ doeshgh ]
مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: "من خسته ام و دیگه دیر وقته، میرم که بخوابم". مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد، سپس ظرف ها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد، قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پر کرد. بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت. اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند. گلدان ها را آب داد، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت. بعد ایستاد و خمیازه ای کشید، کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت. بعد کارت تبرکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هر دو را در نزدیکی کیف خود قرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد. باباگفت: "فکرکردم گفتی داری میری بخوابی" و مامان گفت: "درست شنیدی دارم میرم." سپس چراغ حیاط را روشن کرد و درها را بست. پس از آن به تک تک بچه ها سر زد، چراغ ها را خاموش کرد، لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را در سبد انداخت، با یکی از بچه ها که هنوز بیدار بود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد، ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد، جا کفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد، اضافه کرد. سپس به دعا و نیایش نشست. در همان موقع بابا تلویزیون را خاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: "من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کار را انجام داد!
[ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 17:41 ] [ doeshgh ]
زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند! پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟ زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم ماموران مدرک خواستند، زن و مرد گفتند نداریم ! ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟! زن و مرد گفتند ... برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... ! اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند، ما دستهایمان از هم جداست! دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند، ما رویمان به طرف دیگریست! سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند، ما احساسی به هم نداریم! چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند، می بینید که، ما غمگینیم! پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند، اما یکی ازما جلوترازدیگری می رود! ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند، ما هیچ نمی خوریم! هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند، ما لباسهای کهنه تنمان است.. ! هشتم، ... ماموران گفتند خیلی خوب، بروید، بروید،.. فقط بروید ... ! [ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 17:41 ] [ doeshgh ]
دلم تنگ است این شبها، یقین دارم که می دانی صدای غربت من را از احساسم تو می خوانی شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین بیا ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی
[ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 17:41 ] [ doeshgh ]
برای آدم ها همون قدر باش که برای تو هستند ،
بیشتر که باشی مایه سوء تفاهم و خیلی چیزای دیگه ست .
دنیا را بد ساخته اند … کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد … کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری … اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد … به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند … و این رنج است … (دکتر علی شریعتی)
خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند !
بلکه عکس العمل ما نسبت به آن اتفاقات است که زندگی ما را شکل می دهد.
از آنچه که در گذشته تجربه کرده ایم در آینده بکار ببریم مثل اینکه دوباره عمر کرده باشیم
آنچه با سخاوت بدهي، به تو باز خواهد گشت [ جمعه 09 تیر 1391 ] [ 17:41 ] [ doeshgh ]
عشق ویژگیهایی دارد كه در همه مشترك است که این ویژگیها عبارتند از : 1ـ دلبستگی و نیاز به یكدیگر (زندگی بدون او برایم سخت است) 2ـ اهمیت داشتن (حاضرم هر كاری برایش انجام دهم) 3 ـ ایجاد تحمل برای خطاهای یكدیگر (با این كه از كارش ناراحت شدم اما چون عاشقش هستم او را میبخشم) 4ـ اعتماد و امنیت بهطوری كه میتواند رازهایش را برای او بگوید (من هر حرفی را به او میگویم و در كنارش احساس امنیت میكنم) اینها ویژگیهایی است كه وقتی عاشق میشویم در ما ایجاد میشود. اما به غیر از این ویژگیها عاشق شدن در ما احساسهای مثبت و منفی نیز ایجاد میكند كه میتوان احساسات مثبت را مانند شادی و شور و نشاط كه معمولاً در اوایل عاشق شدن اتفاق میافتد، تجربه كرد و احساسهای منفی نیز مثل دلتنگی و بیقراری و عدم تمركز بر كار و درس و... گاهی نیز احساسهای دوسوگرا و متناقض مثل عشق و نفرت كه بیشتر در زنها پیش میآید اتفاق میافتند. معمولاً افراد عشقشان را به این اشكال به هم ابراز میكنند: ابراز محبت ، تبادل پاداشها و كارهایی كه برای هم میكنند ، حمایتهای عاطفی و اخلاقی و صبر و تحمل در قبال كارهای ناخوشایند طرف مقابل . با این حال با توجه به معانی و تعابیری كه ما از عشق داریم، میتوانیم با این خطرات نیز مواجه شویم كه شامل هوس، درگیر شدن با فرد نامتناسب، ندیدن عیوب، ماجراجویی، تبدیل كردن رابطه به یك درام و ادامه دادن رابطه به رغم بدرفتاریهای طرف مقابل میشود.
[ پنجشنبه 08 تیر 1391 ] [ 22:10 ] [ doeshgh ]
وقتی از همه دنیــــا ناراحتم [ پنجشنبه 08 تیر 1391 ] [ 21:40 ] [ doeshgh ]
[ پنجشنبه 08 تیر 1391 ] [ 20:32 ] [ doeshgh ]
یک پسردانشجو، عاشق دختر همکلاسیش بود بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد و موقع دادن جزوه به پسره داخلش نوشت. " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت [ پنجشنبه 08 تیر 1391 ] [ 18:14 ] [ doeshgh ]
فرصت های زندگی رادریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدرمحدود است ...
[ پنجشنبه 08 تیر 1391 ] [ 13:38 ] [ doeshgh ]
|
||
| [ طراحي : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin.ir ] | ||